در حومه ی شهر
به ملاقاتت می آیم
کوه
از طاقتم بالا می رود
ناگزیر اینجای شعر می نشینم
نفس هایم را حبس می کنم
آواز می خوانم
و در حسرت انعکاسی
زخم هایم را درو می کنند
ناگزیر اینجای شعر در چشم هایم مچاله می شوم
.
.
.
سرزنش نکن مرا
ابرهای بدخلق هم عاشق می شوند
شب
در آستین پاییز است
که خواب بیرون می زند
دکمه هایش را می بندد
به اعتصاب کفش هایش فکر می کند
از پله ها پایین می رود
و بعد
احساس می کند
ترور شده است
تهران
در یک خیابان شلوغ
پاهایم را ترور کنید
اینجا ایستادن
آلوده ی شک است
و عصیان
آلوده ی یقین
تا هنگامی که همگی مرا انکار نکرده اید نزدتان برنمی گردم.
برادران ! به راستی من آن هنگام موهومات گم گشته ام را با چشمانی خواهم
جست و عشقی دیگر جز این عشق به شما ارزانی خواهم داشت .
زرتشت