تبليغاتX
یکشنبه در جزیره ی فیل

در حومه ی شهر

به ملاقاتت می آیم

کوه

از طاقتم بالا می رود

ناگزیر اینجای شعر می نشینم 

نفس هایم را حبس می کنم

آواز می خوانم

و در حسرت انعکاسی

زخم هایم را درو می کنند

ناگزیر اینجای شعر در چشم هایم مچاله می شوم

.

.

.

سرزنش نکن مرا

ابرهای بدخلق هم عاشق می شوند


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 16:54  توسط عباس زنگی  | 

 

شب

در آستین پاییز است

که خواب بیرون می زند

دکمه هایش را می بندد

به اعتصاب کفش هایش فکر می کند

از پله ها پایین می رود

و بعد

احساس می کند

ترور شده است

تهران

در یک خیابان شلوغ

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 1:44  توسط عباس زنگی  | 

 

پاهایم را ترور  کنید

اینجا ایستادن

آلوده ی شک است

و عصیان

آلوده ی یقین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 19:30  توسط عباس زنگی  | 

 

تا هنگامی که همگی مرا انکار نکرده اید نزدتان برنمی گردم.

برادران ! به راستی من آن هنگام موهومات گم گشته ام را با چشمانی خواهم

جست و عشقی دیگر جز این عشق به شما ارزانی خواهم داشت .

 

زرتشت

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 22:19  توسط عباس زنگی  |